گروه کوهنوردی عصای سفید کردستان


+ اشترانکوه

       " اشترانکـــــوه "

رشته کوه بزرگ اشترانکوه واقع در استان لرستان که از آن بعنون آلپ ایران نام برده می شود از سمت شمال غربی به جنوب شرقی امتداد یافته است. این خط الراس در فاصله تقریبی 18 کیلومتری جنوب غربی شهرستان ازنا تا منطقه کوهستان چقا گرگ در جنوب خط الراس امتداد می‌یابد. اشترانکوه از منطق کوهستانی منحصر به فرد لرستان است. این منطقه در سال 1340 (46 سال قبل) به عنوان منطقه شکارممنوع اعلام شد و در لیست مناطق حفاظت شده قرار گرفت. منطقه اشترانکوه کاملا کوهستانی و فاقد اراضی مسطح جهت کشت و زرع است
بررسی توپوگرافی قلل:

قلل مهم و مشهور خط الراس اشترانکوه از شمال به جنوب به ترتیب عبارتند از:
کولورید 3866 متر، پل پازن پیر 3850 متر، گل گل 4050 متر، گل گهر 3950 مترف کوله لایو 4070 مترف سن بران 4150 متر، میرزایی 3800 متر، فیال سون 3850 متر، مهرجمال 3850 متر، پیاره 3800 متر، ازنودر 3700 متر، و کوله جنون 3850 متر که جملگی بر روی این خط الراس قرار گرفته‌اند. قلل اشترانکوه به صورت قوس‌هایی هستند که در منتهی الیه هر قوس آن برفچال و یا یخچال بزرگی حد فاصل دو قله مهم قرار گرفته است. سراسر جناح‌های شرقی و غربی اشترانکوه در محاصره دیواره‌ها و بندهای سنگی بزرگ می‌باشد که به نسبت می‌توان از یال‌های شرقی منطقه به نحو بهتری برای صعود نام برد.
ویژگی خاص:

وجود یخچال بزرگ چال کبود در حد فاصل دو قله گل گل و چال کبود به علاوه دریاچه‌های گهر بزرگ و گهر کوچک در جناح غربی قله از مهمترین و زیباترین عناصر طبیعی جبال اشترانکوه محسوب می‌گردند.


جمعی ۲۷ نفره که همنوردان نابینا خانم شهلا عبدی و آقای شجاع شیخله آذین بخش آن بودند ساعت ۵ بامداد روز پنجشنبه با یکدستگاه اتوبوس از طریق شهرهای همدان ، ملایر و بروجرد راهی شهردرود وازانجا به تفرجگاه زیبای دربنداز توابع بسیارخوش اب وهوای شهرستان ازنا میعادگاه عاشقان اشترانکوه شدیم .
حوالی ساعت یک ظهر بود که در ابتدای مسیر روستای بیدستانه در ده کیلومتری جاده درود به ازنا با استقبال گرم و صمیمانه جناب آقای سپهر از کوهنوردان با سابقه و با صفای شهر ازنا مواجه شدیم.پس از رسیدن به روستا و پذیرائی به موقع با هندوانه های شیرین و خنک گام به راه نهادیم.
طبیعت زیبا و چشمه های پی در پی مسیر گرمای آن ساعت از روز را خنثی می کرد.
با جلوداری هشیارانه و با حوصله آقای سپهر علیرغم سنگینی کوله ها و گرمی هوا پس از حدود سه و نیم ساعت به پناهگاه موسوم به چشمه گل گل رسیدیم. در آنجا پس از مشورتی دوستانه مقرر شد ادامه برنامه را به روز بعد موکول نمائیم. 
پس از برپائی چادرها و صرف شام در فضای با صفای منطقه که با نوای سحر انگیز نی همنورد خوش ذوقمان آقای غلامپور همراه بود به درون کیسه خوابها خزیدیم تا با خوابی خوش مهیای تلاش روز بعد شویم.

ساعت چهار و نیم بامداد روز جمعه پس از آبگیری از چشمه گوارای گل گل به سمت منطقه چال کبود حرکت کردیم. این بار نیز خنکی هوا و تاریکی شب از سختی و شیب تند مسیر موسوم به گورده ماهی کاست . با روشنی هوا و طلوع آفتاب به منطقه چال کبود بعنوان مرکز ثقل قلل اشترانکوه رسیدیم.پس از صرف صبحانه با تصمیم جلودار مسیر صعود به قله سن بران از طریق یخچال زیر قله بعنوان کوتاهترین مسیر تعیین گردید. بنده به اتفاق همنوردان نابینا ترجیح دادیم با توجه به سنگینی و صعوبت مسیر تا بازگشت گروه در جانپناه چال کبود استراحت و منتظر بمانیم.
گروه بطور منظم و با تلاش فراوان و با عبور از قسمتهای دشوار برفی و صخره ای در حدود ساعت ۱۲ ظهر  موفق گردید پرچم عصای سفید و آبفای کردستان را بر فراز قله ۴۱۵۰ متری سن بران به اهتزاز درآورد.
با تصمیم راهنما و جلودار برنامه مسیر برگشت را از طریق یال شرقی قله که توٲم با فراز و فرودهای صخره ای متعددی است انتخاب گردید که در نهایت حدود ساعت ۲ بعداز ظهر تمام اعضای گروه بسلامتی به جان پناه چال کبود رسیدند. 
بلافاصله گروه به سمت محل کمپ حرکت و در ساعت ۵ بعد از ظهر به آنجا رسیدیم . با صرف ناهار و برچیدن چادرها به سمت روستای بیدستانه حرکت کردیم.
در ساعت ۸ غروب در روستای بیدستانه با استقبال و پذیرائی گرم جمعی دیگر از کوهنوردان شهر ازنا بویژه کوهنورد فعال و خستگی ناپذیر آقای آرش خلیلی روبرو شدیم . با خداحافظی از میزبانان عزیز  و با توشه ای گرانبها از خاطرات به یاد ماندنی راهی سنندج شدیم . جا دارد که سپاس خود را نثار یاور با وفای گروه کوهنوردی عصای سفید آقای اجدادی نمائیم که از شهر سیاهکل به همراهیمان آمده بود. 
جای دوستان بویژه کاک طالب داربوئی عزیز در این برنامه خالی بود.


نویسنده : خالد اسعدی ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٥/٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اطلاعیه

                  >            اطلاعیه          <

به استحضار همدلان گروه کوهنوردی عصای سفید کردستان می رساند مطابق دستور العمل فدراسیون کوهنوردی مجوز کلیه گروههای کوهنوردی لغو گردیده و لازم است برای ادامه فعالیت نسبت به تأسیس باشگاه اقدام نمایند.

لذا  از آنجائیکه تأسیس باشگاه مستلزم انجام مراحل متعددی همچون داشتن مربی ، طی کردن دوره های آموزشی و داشتن دفتر کار می باشد لازم است همدلان عزیز تا رفع این مشکل کمکهای مالی خود را به حساب جاری اینجانب به شماره " 012360881008 " یا شماره کارت " 6037997237087573 " در نزد بانک ملی شعبه میدان آزادی سنندج واریز فرمایند.

با سپاس

خالد اسعدی

سرپرست گروه کوهنوردی عصای سفید کردستان

نویسنده : خالد اسعدی ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٤/۱٧
تگ ها: کهار
comment نظرات () لینک

+ سرود کوهستان

پائیز آمد

  

پائیز آمد/لا به لای درختان/لانه کرده کبوتر /از تراوش باران/میگریزد

 

خورشید از غم/با تمام غرورش/پشت ابر سیاهی/عاشقانه به گریه /می نشیند

من با قلبی به سپیدی روز/می روم به گلستان/همچو عطر اقاقی/لا به لای درختان می نشینم 

 

شعر هستی/ بر زبانم جاری/پرتوانم آری/می روم در کوه و دشت و صحرا

ره پیمای قله ها هستم من/در کنار یاران/راه خود در طوفان می نوردم

در کوهستان یا  کویر تشنه/یا که در جنگل ها/ ره نوردی شاد و پرامیدم

باشد روزی برسد به جهان / شعر هستی بر لب/جان نهاده بر کف/راه انسان ها را درنوردم

شعر هستی/بودن و کوشیدن/رفتن و پیوستن/از کژی بگسستن/جان فداکردن در راه خلق است

شعر هستی برزبانم جاری/پرتوانم آری/می روم در کوه و دشت و صحرا

 

تقدیم به تمامی اعضاء گروه

کوهنوردی عصای سفید کردستان

 لینک دانلود 

Paeez_Amad_www_teetraj_com_.mp3

نویسنده : خالد اسعدی ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تقدیر از اولین بانوی نابینای فاتح علم کوه

تقدیر از اولین بانوی نابینای فاتح علم کوه

در جریان مراسم استقبال از سید واسع موسوی " سمکو " قهرمان کوهنوردی استان  که با همت کانون کوهنوردان استان کردستان در روز یکشنبه 25 مرداد در محل استادیوم ورزشی گولان سنندج برگزار گردید و با ابتکار آقای صلاح حقیقیان از همنوردمان خانم باران سلیمی بطور بسیار شایسته ای تقدیر  بعمل آمد.
از نکات بسیار قابل توجه این مراسم اقدام ارزنده سمکوی قهرمان بود که حلقه گل اهدا شده به خودش را به گردن خانم باران سلیمی آویختند.مهندی کامیاب شادمان شهردار سنندج در حال اهدا’ حلقه گل به همنورد باران سلیمی 

 

 

نویسنده : خالد اسعدی ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٢۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ فتح علم کوه

         آنها خواستند و توانستند

     صعود مقتدرانه  اولین بانوی نابینای کرد به قله ۴۸۵۰ متری علم کوه را به جامعه ورزشی استان تبریک عرض می نمائیم.   

همان طور که وعده داده بودیم  در جریان برنامه صعود گروه کوهنوردی عصای سفید کردستان به قله علم کوه که طی روزهای ۲۰ و ۲۱ مرداد انجام گرفت. همنوردمان خانم باران سلیمی با عزمی راسخ و خستگی ناپذیر موفق به صعود قله در زملن ۵ ساعت از مسیر حصارچال شدند. لازم است که از تلاش ستودنی خانم شهلا عبدی دیگر همنورد نابینای عضو گروه که تا ارتفاع ۴۵۰۰ متری صعود نموده و فقط به دلیل نبودن همراه ناچار به بازگشت شدند تقدیر نمود.   در این برنامه ٱقایان فرشاد نصرتی و شجاع شیخله نیز موفق به صعود  قله شدند.

همدلان و همراهان عضو گروه در این صعود ارزشمند عبارتند از :
خانمها ؛ بهار حاج میرزائی ، شرافت کریمیان ، پروین قلعه پرداز
ٱقایان ؛ امیر ارسلان اعظمی ، فرهاد وحدانی ، لقمان نسیمی ، رضا اعظمی ،  ستار نصرتی ، طالب داربوئی
و کوهنوردان بامعرفت گروه کوهنوردی ٱبفای کردستان 
ٱقایان ؛ زاهد ذوالفقاری ، رئوف عبداللهی ، جمشید زمانی ، عزیز رضاقلی ، توفیق ظریف ، خه بات انصاری ، ناصر عثمانی ، جمال کتبی 
و یاور همیشگی مان ؛ کوهنورد با اخلاق و دلسوز خطه گیلان ؛ استاد باقر اجدادی 

در ادامه گزارش لحظه به لحظه این صعود با ارزش را  با قلم حساس و شیوای همنورد فرشاد نصرتی دنبال می کنیم.                

 

 

دیدار با علم کوه

هربار که پیش می آید تصمیم گرفتن برایم سخت می شود از یک طرف کوه انگار صدا می زند بیا اما مشغله زندگی نمی گذارد راحت تصمیم بگیرم آخر سخت است خیلی سخت است باید چند روز زندگی را در پرانتز بگذاری و رها کنی و بروی اما وقتی بالاخره تصمیم گرفتی و به کوه زدی تازه می فهمی زندگی آنجاست ما اینجا در روزمرگی غرقیم اینجا فقط حس می کنیم که زنده ایم.آنجاست که تازه متوجه می شوی چقدر برای کسانی که ارزش قایل هستی دلت تنگ می شود  و با آنکه در ظاهر پیش آنها هستی چقدر ازشان دوری. آخر ما مثل ماهی هستیم تا وقتی که در آب هستیم آب را خوب درک نمی کنیم. دردسرتان ندهم سر انجام روز موعود فرا رسید دوشنبه نوزده مرداد 94 پس از یک کش وقوس طولانی کوله ام را که شب قبل تا اندازه ای آماده کرده بودم جمع و جور تر کردم و ساعت چهار و نیم از خانه به قصد علم کوه بیرون زدم قرارمان جلوی سازمان آب و فاضلاب سنندج بود با ارسلان و برادرم ستار ساعت پنج آنجا رسیدیم وقتی رسیدیم تازه می خواستم پیاده نشوم آخر سوال امتحانی باید طرح می کردم باید کارهای دیگر انجام می دادم اما پیاده شدم سوار مینی بوس شدیم دوستان بعضیهاشان آمده بودند و بعضی هم نتوانسته بودند که بیایند در مینی بوس آرام آرام از حال و هوای شهر بیرون آمدم و وارد فضای کوه شدیم با بعضی از بچه ها خاطرات دیگر کوه ها را مرور کردیم یادی از توچال و دماوند و البته آبیدر کردیم در همدان شام خوردیم پس از شام مثل همیشه من آخرین نفری بودم که سوار ماشین شدم راستش تازه یادم افتاده بود که دست شویی بروم. آ خالد مسوول گروه گفت کجایی مینی بوس دیگر الان کرج رسیده! توی ماشین نتوانستم بخوابم اعضای دیگر گروه نیز خوب استراحت نکردند و همین روی صعود ما نیز تاثیر گذاشت.

داخل شهر کرج مدتی گشتیم تا جاده چالوس را پیدا کردیم در آن صبح دل انگیز کوه و دریا کسانی چنان با ولع قلیان می کشیدند که آدمی می گفت

دارند غذای اصلیشان را تناول می کنند. بله بعد از «کلاردشت« مقداری هم در جنگل باز با مینی بوس راندیم آنجا متوجه شدیم که چه ویلا هایی در حریم رودخانه ساخته اند و هر کس با نامی و عنوانی بخشی از جنگل و طبیعت را به نام خود کرده دور آن حصاری کشیده یا آن را کرایه می دهد یا فقط سالی یکبار می آید آنجا که استراحتی کرده باشد.

        در قرارگاه «ونداربن» که فدراسیون ساختمان مناسبی درست کرده است آقای «اجدادی» به استقبالمان آمد مردی به غایت خوشرو و مسوول است چنان تحویلمان گرفت که تمام خستگی راه را از یاد بردم آوازکی» خواندم و گفتم آقای اجدادی این قدر مهربان نباش وگرنه من به جای کوه به خانه شما می آیم!

روز بیستم مرداد ساعت حدود یازده پس از صبحانه سوار «نیسان» شدیم و دوازده کیلومتر رفتیم در مسیر رودخانه و به عبارت بهتر برف هایی که آب شده بودند صدای یکنواخت و کشداری داشت من در منتها الیه سمت چپ ایستاده بودم آنقدر داد و بیداد می کردم و آنقدر هیجان داشتم که حالت من بر راننده هم تاثیر گذاشت و او هم سرعتش را زیاد کرد بین برادرم و خانم حاجی میرزایی بحث این بود که حالا اینجا مثل تابستان منطقه ما است یا مثل بهار؟ درخت بود و سبزه بود و البته آب هوا خنک بود و تمامی اعضا شاد و خوشحال همه می خندیدند و مرا که از هر آواز تکه ای را بیشتر بلد نبودم و با ان صدای نخراشیده ام خارج از ریتم و قاعده می خواندم تشویق می کردند.

باری به جایی رسیدیم که باید خودمان کوله ها را کول کنیم و کوه را با پا و گوش و چشم حس کنیم. چند کوله و چادر را سوار «قاطر» کردند من هم رفتم و گفتم آ خالد این کیسه خواب مرا هم سوار کنید گفت جا نیست گفت خوب بیا کوله ات را با کوله من عوض کن کوله اش را خواستم بلند کنم اما فقط توانستم ده سانتی از زمین بلند کنم گفتم کوله خودم بهتر است عزیز رضاقلی که خدا حفظش کند چقدر صاف و صادق و صمیمی بود انگور برایمان آورده بود و در برفها گذاشته بود تا سرد شود عجب خوشمزه بود و عجب چسبید جاتان خالی تا توانستم خوردم. «قاطرها» که راه افتادند صاحب آنها گفت یکیتان با من بیاید تا بارها را آن بالا به او تحویل بدهم. عزیز را همراهش کردیم صاحب «قاطر» گفت او با این سنش می تواند؟ گفتیم انشا الله می تواند و عزیز با زبان «کردی» به من چیزی گفت که خندیدم بعدا قاطرچی گفت آنقدر دنبال عزیز گذاشته و تند رفته که نزدیک بود حیوان ها تلف شوند. من با آقای اجدادی راه افتادم رودخانه را رد کردیم یعنی از روی برفها که از وسط رود مثل یک پل بود رد شدیم آرام و گاه تند راه می رفتیم آواز می خواندیم و شاد و شنگول بودیم همه چیز یادم رفته بود تمام زندگی انگار به من لبخند می زد آفتاب بود و نسیم گاه و بیگاه چهره های عرق کرده مان را نوازش می داد دو بار ایستادیم و به ارتفاع سه هزار و هفتصد و نود هشت متری رسیدیم البته این چیزی بود که تلفنهای همراه بچه ها نشان می داد اول خواستیم کنار نهر آب چادر بزنیم که آ خالد و آقای اجدادی کمی آن طرف تر جای بهتری پیدا کردند که اگرچه از آب کمی دور بود ولی بهتر و مسطح بود. روی سنگی نشستم فکر کردم اگر نمی آمدم و حالا در این خنکی و آفتاب و صدای آب و  دوستان اینجا نبودم چه بدی بزرگی در حق خود کرده بودم! چادرها را برپا کردند هرکسی در چادر مقرر شده مستقر شد شامی خوردیم و کمی بالاتر رفتیم تا هم هوایی کرده باشیم.

  صبح ساعت چهار بیدار شدیم کمی نان و پنیر و مربا خوردیم کسی داد زد ببینید فرشاد چرا صدا ندارد حتما خوابیده یا چیزیش شده خودم گفتم «نه دهانش پر است» آوازم را که «هوره» کردی است و تنها چهل ثانیه طول می کشد سر دادم و آماده شدم یک ربع به پنج گروه راه افتاد رفتیم و رفتیم تا این که آقای وحدانی که از پیش کسوتان و سرمایه های کوه نوردی است, گفت آ خالد توقفی بده تا لباس های اضافی را کم کنیم. بسیار به جا بود/. من که با آقای اجدادی راه می رفتم کمی این پا و آن پا کردم و دست کشم را در آوردم البته یکیش را. گروه بالا می رفت و من غرق هیجان و نشاط بودم داد می زدم آواز می خواندم بچه ها را صدا می زدم شماره آنها را دوباره می خواندم کمی دیگر گذشت و گفتم اعلام ارتفاع چهار هزار متری می کنیم آ خالد که سر قدم بود گفت نه کمی مانده من هم داد زدم ببخشید اعلام نمی کنیم.

در ارتفاع چهار هزار و پانصد و سی متری توقف کردیم چند نفر حالشان خیلی مساعد نبود پس آ خالد ایستاد و آنها را سر و سامان بدهد من و چند نفر دیگر راه افتادیم البته آرام آرام که سرد نشویم رفتیم و آقای اجدادی می خواند گیله مردم گیله مرد. حالا دیگر راه سخت بود و سنگلاخی گاهی هم دره بود و پرتگاه سمت چپ من دره ای بود که شیبش به هفتاد یا هشتاد درجه می رسید و ته  آن یخچال بود.   بالاتر رفتیم به خودم قول داده بودم که یاد دماوند باشم و فکر کنم چرا آنجا خسته شده بودم لذا سعی می کردم خستگی را از خودم دور کنم و تسلیم آن نشوم. اما علم کوه شوخی بردار نبود قلبم تند تر می زد و سرم هم گاه نمی دانم چطور توصیف کنم اما ضربه ای می زد. نزدیک صد متری قله که رسیدیم سمت راست من اول سنگ بود و آنگاه دره ای عمیق یا دنباله جایی که به آن دیواره می گویند به آقای اجدادی گفتم که برویم آنجا سنگی پایین بیندازم تا حس کنم چقدر بلند است یا چطور پایین می رود نزدیک تر شدم اماآقای اجدادی نگذاشت از دو متر بیشتر نزدیک شوم سنگهایی انداختم و پایین رفت اما شیب پستی و بلندی داشت و انگار یک دیواره نبود راه که افتادیم گیله مرد گفت بیا پایین سمت چپ گفتم خوب از روی همین سنگها به سمت قله می رویم گفت نمی شود از آنجا راه نیست. دوباره در راه قرار گرفتیم سه یا چند نفر دیگر نیز همراه ما بودند نفس به شماره افتاده بود ضربان قلب بالا رفته بود و پایم هم گاه سر می خورد از زیر سنگی که حالا سمت چپم بود و سمت راست یک دره دیگر خمیده و البته لیز باید رد می شدم سمت راست که می رفتم دره بود و سمت چپ که می آمدم کوله ام به سنگ بالایی گیر می کرد آقای اجدادی هم محکم دستم را گرفته بود گاه می کشید نمی توانستم خوب بگویم که کوله ام گیر کرده تنها می گفتم نمی شود تا بالاخره خودش عقب را نگاه کرد و دید قضیه از چه قرار است کوله را آزاد کرد و بالا رفتم

هوای قله را می شد حس کرد سنگ بود و سنگ در این حین بود که فهمیدم آقای اجدادی گاه گریه می کند فکر کردم سختش است آری تا قله ده متر مانده بود چند نفر همراه ما جلو افتادند آقای اجدادی گفت دوستان اول فلانی می رود قله بعد ما. گفتم به هیچ عنوان اما قبول نکرد و دیگر اصرار هم جایز نبود دستم را به آخرین سنگ قله رساند تقریبا روبرویم دو متر آن طرف تر از لبه ای که من دستم را به آن گرفته بودم دیواره بود خواستم سنگی پایین بیندازم که همنوردم نگذاشت و گفت مبادا کسی از آن طرف در حال بالا آمدن باشد.

خودم را بالاتر کشیدم و خواستم روی سنگ بنشینم که دوست عزیزم گفت نه مواظب باش گفتم نگران نباش می خواهم بنشینم آن طرف نمی روم. آواز ها از یادم رفته بودند از هیجان بود یا خستگی نمی دانم اما سرحال بودم با پلاکارد گروه چند عکس انداختیم با تابلوی «علم» نیز عکس گرفتیم. کمی دیگر گذشت دیگران نیز آمدند نگران همنوردان ارسلان بودم که متاسفانه در ارتفاع چهار هزار اذیت می شود اما هیچی نگفتم اینجا نمی توانم اسم همه را بیاورم اما گروه خوب عزیز آبفا هم حالا رسیده بود به من یکیشان خرما داد یکیشان تنقلات دیگر شجاع آمد آ خالد و باران هم آمدند وقتی داشتند نزدیک قله می شدند یکی گفت آ خالد صبری عجیب و روحیه ای مثال زدنی دارد و من گفتم واقعا نظیر ندارد. با پلاکارد گروه خودمان به همراه دوستان خوب آبفا عکسهای یادگاری گرفتیم آنگاه برای این که دیگران هم بتوانند بالای قله بیایند کمی پایینتر آمدیم یادم نرود گرچه او در یاد همه است زاهد زلفقاری هم به عنوان نفر آخر که باید گروه را حمایت کند بالا آمد این مرد بی ادعا و دوست داشتنی تا آخرین نفر بالا نیاید بالا نمی آید با این که از توان خوبی هم بر خوردار است آخر از همه حرکت می کند. حالا دیگر وقت بر گشت بود راه افتادیم راه اولش سخت بود کمی نشسته پایین آمدم بعد باتومم را دست گرفته بلند شدم و ادامه دادم از ارتفاع که کم می شد احساس می کردم کمی سرم درد می کند اما حالم عجیب خوب بود احساس سبکی و نشاط بی مانندی می کردم با این که در پوست خود نمی گنجیدم نمی دانستم چجور آن را ابراز کنم. یاد دوستانی افتادم که همراه ما بودند و حالا به هر دلیلی همراه ما نبودند بالای قله نیامده بودند از آقای اجدادی پرسیدم چرا نزدیک قله گریه می کردی گفت من هر قله ای را صعود می کنم گریه ام می گیرد و اشک شوق می ریزم این حرف ها شاید کلیشه ای به حساب بیاید و باور کردنش سخت اما آن مرد راست می گفت کوه اشک و لبخند آدم را هر دو در می آورد. خود من آن بالا آنهمه شاد بودم قبل از صعود چقدر سخت به نظر می آمد و حالا در بر گشت گاه احساس خستگی شدید می کردم اما یاد آن بالا دوباره جان به من می داد.

حدود نه و نیم بالای قله بودیم حدود ده و نیم نیز بر گشت را آغاز کردیم پیش خودم گفتم امروز چه شلوغ است گروه گروه بالا می آمدند در راه بر گشت گروه های دیگر و اعضای خوبشان نسبت به همه ما ابراز احساسات صمیمانه ای کردند که جا دارد از همه آنها از صمیم قلب قدردانی کنم. از همه که نازنین بودند و هستند و همه که شادمان کردند و کار خوبشان را با ابراز علاقه به کار گروه ما ارزش مند تر کردند.

حدود ساعت دو بعد از ظهر به محل چادرها رسیدیم خستگی و شادی با ما توام بود آنجا که رسیدیم به ما آب سرد و خرما خیار و خلاصه هر که هرچه داشت به ما تعارف کردند چه آنها که صعود کرده بودند و چه آنها که احیانا صعود نکرده بودند چه صمیمی بودند و چه مهربان و چه کارشان بزرگ و چه مهربانانه خدا قوت می گفتند و من پیش آنها چقدر احساس کوچکی می کردم. چادرها را جمع کردیم و کوله ها را آماده حس خوب همکاری و گذشت نیز در اینجا خود را به ما نشان داد ما که وسایلمان زیاد بود و قاطر هم نبود هر کدام از دوستان که فکر می کردند کمکی می توانند بکنند پیش نهاد می دادند که بار بیشتری را به دوش بکشند انصافا هم که این کار را کردند بعضی از دوستان حتی کوله بعضی دیگر را تا پایین کوه حمل  کردند. من و چند تا از اعضای گروه جز نفرات آخر بودیم که راه افتادیم حالا خستگی کمتر شده بود راحت تر راه می رفتیم در راه به یک چشمه رسیدیم که آبی بس سرد و زلال داشت از آن پنجاه قلپ نوشیدم حالا با برادرم راه می آمدم خسته بود ولی خوشحال. دفعه اول بود که به ارتفاع بالای چهار هزار می آمد با این که خسته بود و گاه احساس سردرد می کرد ولی حسابی از این که آمده بود راضی و خرسند بود. در بین راه یک راه را اشتباه انتخاب کردیم و مجبور شدیم از یک راه لیز تنگ که سمت راستش یک پرتگاه بلندی بود بگذریم آقای اجدادی گاه با باتوم برای بقیه راه را هموار می کرد. نزدیکی های ماشین ها بودیم که آقای وحدانی یکی از بچه ها را که لیز خورد و داشت به سمت رودخانه و برف می رفت با انداختن خودش جلوی او از سقوط نجات داد.

به ماشین ها که رسیدیم تعداد زیادی را در یک نیسان جا دادند به گونه ای که گاه پایمان را روی پای یکی دیگر قرار می داددیم تا بتوانیم بایستیم نمی دانم چه کسی بود که گفت این همه آدم امروز به کوه آمده اند شاید به اندازه یک استادیوم پنجاه هزار

آری اما دولت هیچ کدام از آنها را ورزش کار حساب نمی کند از گروه های دیگر هم کسان دیگری بودند که تعریف می کردند که چطور شرکتها و یا اداراتشان آنها را حمایت نمی کند و گاه آنها را «ولگرد» لقب داده اند. پشت همین نیسان بود که اگرچه جایمان بسیار بد و تنگ بود کوه نوردان وقت را غنیمت می دانستند و از کوه و کوه نوردانی می گفتند که در این راه جانشان را از دست داده بودند از جمله سنگنوردانی که سال پیش در حالی که روی دیواره کار می کردند گیر کرده و در سرما به دیار باقی شتافته بودند. من در این مدت با تعجب و حیرت گوش می دادم که علاقه به کوه و طبیعت تا چه اندازه رشد و بزرگ می تواند بشود.

به قرارگاه رسیدیم آنجا اسکان داده شدیم استحمام کردیم و خستگی از تن زدودیم. در اینجا و در این خستگی باز هم به عظمت و بزرگی و شهامت بعضی دیگر از کوه نوردان پی بردم کسانی که تا دیگران را اسکان و جا نمی دادند برای خود جایی تعیین نمی کردند این در حالی بود که خستگی امانشان را بریده بود. نیاز به گفتن ندارد که البته کسانی هم بودند اگرچه انگشت شمار اما خود را در اولویت قرار می دادند. اما انصافا این انسانها خیلی کم بودند.

روز بعد راه افتادیم در داخل ماشین بعد از کرج بود که پیشنهاد دادم بیایید کار و رفتار این چند روزه خود را مرور کنیم مهم ترین انتقاد به من این بود که کمی عجله کرده بودم و یکی دیگر هم از دوستان گفت تو منتظر دوست خوبت که در همه کوه ها صمیمانه با تو همراه بوده اما این بار دچار ارتفاع گرفتگی شده بود نشدی و  و بدون او بالای قله رفتی. با این که من آن روز فکر کرده بودم که آ خالد مسوولیت به من داده تا حتما قله را به شایستگی فتح کنم اما حرف دوستم هم بسیار به جا بود و در این لحظه بود که فهمیدم در کوهستان گاه اگر قله نروی مهم تر است تا همکاری را اثبات کرده باشی. یکی دیگر از اعضای عزیز و گرانبهای گروه هم به طور خصوصی به من گفت این که گاه در هنگام صعود با شوخی دوست خوبمان ارسلان را صدا می زدی و می گفتی که هنوز ارتفاع ترا نگرفته, کار بدی بوده و شاید روحیه او را تضعیف کرده باشی. بله فکر کردم در کوه و کوهنوردی گاه اگر خود را بشکنی و بالا نروی قله رفته ای. حرف حرف می آورد و باد برف ولی خلاصه کنم این سفر و صعود به من بسیار چیزها آموخت که از گفتن همه آنها بر نمی آیم ولی امید وارم روح و روانمان نیز مانند جسم و بدنمان ورزشکار شود و دلمان هم وسیع و صاف و صمیمی تر

امیدوارم    فرشاد نصرتی               

 

 

 

 

 

نویسنده : خالد اسعدی ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٢٥
comment نظرات () لینک

+ علم کوه

      < پیش به سوی علم کوه >

عزممان را جزم کرده ایم که در روزهای 20 تا 22 مرداد به مصاف " علم کوه " دومین قله بلند و  اولین قله با درجه سختی  زیاد ایران برویم . 

                     

علم کوه با 4850 متر ارتفاع در استان مازندران و منطقه زیبای کلاردشت واقع شده و به خاطر جاذبه های فراوانی که دارد هر ساله هزاران نفر از کوهنوردان سراسر کشور و کشورهای خارجی را  به خود جلب می کند .                                           برای این برنامه حدود یکماه است که بابرپائی 4 مرحله اردو اعضای داوطلب را مهیای شرکت در این برنامه نمودیم .

آخرین مرحله اردو به صورت شب مانی در قله های یوسف سیاه و صخره سفید در حومه سنندج برگزار گردید که عکسهای زیر مربوط به این اردو می باشد. 

      

 

 

نویسنده : خالد اسعدی ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ معرفی کتاب

لمس بام دنیا   

 

اریک واینمایر(Erik Wiehenmayer) در سپتامبر سال 1968 میلادی در کشور آمریکا متولد شد. و بعلت بیماری خراشیدگی شبکیه چشم در سن سیزده سالگی بطور کامل بینایی خود را از دست داد.

با وجود این معلولیت، اریک زندگی پرشوری را در پیش میگیرد. در این کتاب او از سرگذشت پرماجرا، امیدبخش و تاثیر گذار خویش ، در تکاپو برای گذر از محدودیتهایی که نابینایی و دنیای افراد بینا بر او تحمیل کرده و نقش خانواده اش در مبارزه با این ناملایمات سخن به میان میآورد.

سخن از مادری که برای معجزه شفای چشمان فرزندش ، دست به دعا برمیدارد و پدری که فرزندش را در تلاش برای گام نهادن بر بلندای کوهستان ها تشویق میکند. او از رویایش برای صعود به بام دنیا ، اورست، سخن میگوید ، رویایی که به حقیقتی حیرت انگیز تبدیل می گردد ، رویایی که تنها عده قلیلی از کوهنوردان موفق به تحقق آن شده اند. از قلل برف گرفته مک کینلی ( آمریکای شمالی ) تا قلل سر به فلک کشیده آکونکاگوآ و کلیمانجارو، و سرانجام تلاش واپسین برای گام نهادن بر قله اورست

و گوشه ای از این کتاب ارزشمند:

قله ی آکونکاگوآ ( بلندترین قله ی آمریکای جنوبی ) در دید من ، چشم اندازی خیره کننده پدید نیاورد. این قله برای من توده ای از سنگ بود که صلیبی فلزی و سرد در میان آن قرار گرفته بود. یک قله، چیزی بیش از مکانی است که تنها منظره ای خیره کننده برای انسان پدید آورد.

شاید این یک تعصب باشد ولی من باور نمیکنم که انسانی، علت صعودش به قله را ، دیدن منظره ی اطراف بیان کند. هیچ کس سختی کوهستان را برای دیدن یک منظره تحمل نمیکند. قله، تنها جایی بر کوهستان نیست. قله در قلب و ذهن ما جای دارد.

قله ، پاره ای از یک رویاست که به حقیقت می پیوندد و مدرکی مسلم بر این است که زندگی مان با معناست. قله نشانی از آن است که میتوانیم با قدرت اراده و توان جسممان ، زندگی را به آنچه می خواهیم و آنچه دستانمان قدرت خلق آن را دارند، تبدیل کنیم.

نام کتاب: لمس بام دنیا

نویسنده: اریک واینمایر

مترجم: بهروز خباز بهشتی

ناشر: نغمه نواندیش

مرکز خرید: تهران ـ کتابفروشی ققنوس ـ خیابان انقلاب اول خیابان منیری جاوید(اردیبهشت) 66460099

 

نویسنده : خالد اسعدی ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٢٢
comment نظرات () لینک

+ تسلیت

                 

نویسنده : خالد اسعدی ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٢۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد صفحه قبل →